X
تبلیغات
رایتل

Forbidden blog
♥_=_♥ 
قالب وبلاگ

دیشب ساعت 3 برگشتیم خونه برا همین تا اومدم تو تخت خواب خوابم برد. 

صبح ساعت 9 دیدم گوشیم داره زنگ می خوره به زور از تخت پا شدم شمارشو دیدم دوستم پریا بود.قسمتی از مکالمه ی من و ایشون. 

من:ها؟ 

پری:سلام 

_درد 

_نیکی؟ 

_بنال

_من الان تو مدرسم می خوام واسه سرویس مدرسه ثبت نام کنم تو هم میای؟ 

_نـــــــــــع!! 

_چرا؟؟؟؟ 

_پریا خبرمرگت خواب بودم

_ا؟نمی دونستم.... 

_گ...خوردی 

_نیکی بیشعور حیف که مامانم کنارمه ادم باش وقتی باهات مودبم... 

_خوب دیگه فهمیدی نمیام پس...  

_هوی صب کن ببین نیکی همه ی دیوارای مدرسه رو رنگ کردن حتی نرده ی راه پله رو...مدرسه خیلی جیگر شده ... 

_خوب به من چه؟ 

_اصن برو به جهنم کاری نداری؟ 

_از اولشم نداشتم تو زنگ زدی داری زر زر میکنی 

_(یه نفس عمیق کشید معلومه مامانش کنارش بود)باشه پس خدافظ

_باااااااای! 

و گوشی رو پرت کردم رو صندلی.لعنتی خواب از سرم پرید. 

دختره ی فلان فلان شده...اه دیگه نمی تونم بخوابم!

[ شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ نیکی ] [ نظرات (14) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 33655